بچه جان حوصله اش سررفته بود. نشست کنار باغچه. می خواست خاک بازی کند. دستش را کرد توی باغچه. خاک را مشت کرد و خالی کرد. خوشش آمد. انگشتش را فرو کرد توی خاک. یک سوراخ درست کرد. کرم کوچولویی از توی سوراخ بیرون آمد. روی خاک، پیچ خورد. جلو و عقب رفت. بچه جان نگاهش کرد و گفت: «وای، پس دست و پایت کو؟ کنده شده؟» بعد هم داد زد: «مامان، مامان… بیا ببین! دست و پای کرمه کنده شده…»