1. خانه
  2. /
  3. کتاب جادوگر

کتاب جادوگر

3.3 از 1 رأی

کتاب جادوگر

the collected works
انتشارات: قطره
٪15
120000
102000
معرفی کتاب جادوگر
کتاب «جادوگر» نوشته «توماس میدلتون» و ترجمه «نیما عیسی پور» است. اگر ترجمه‌های موجود در کتابخانه‌ها، تنها راه مواجهه ما با نمایش‌نامه‌های خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت‌مان از تاریخ ادبیات نمایشی، ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متون نمایشی که هر یک به دوره‌ای و به جغرافیایی دارند . در ایران نمایش‌نامه‌هایی که ترجمه شده‌اند درحالی‌که نه مهم بوده‌اند و نه در میان آثار نویسندشان جایگاهی داشته‌اند، بسیارند نمایش‌نامه‌هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده‌اند و تغییر شکل یافته‌اند که استناد به آن‌ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می‌رساند.همچنین بسیارند نمایش‌نامه‌های جریان‌ساز که از سیر ترجمه‌های متون نمایشی جامانده‌اند، آثاری که به هر دلیلی دشواری متن، ناهمخوانی با گفتمان سیاسی دوران، فقدان مترجم برای برخی زبان‌ها و... ترجمه نشده‌اند و عدم ترجمه‌شان بیش از همه، دانشجویان تئاتر را با معضلی جدی روبه‌رو کرده است. سال هزار و نهصد و پنجاه مرز تاریخ نگارش آثاری قرار گرفته که در این مجموعه‌ جای گرفته‌اند و دیگر آن‌که اهمیت نمایش‌نامه‌ در تاریخ ادبیات نمایشی جهان، دلایل دیگری را هم در برمی‌گیرد. مقاله‌ی تفصیلی پایان هر نمایش‌نامه، در واقع توضیح اهمیت هر اثر خواهد بود. این کتاب توسط انتشارت «قطره» منتشر شده است.
درباره تامس میدلتون
درباره تامس میدلتون
توماس میدلتون یا تامس میدلتون (1۵۸۰ - ژولای ۱۶۲۷) نمایشنامه نویس و شاعر دوره ی جاکوبین ادبیات انگلستان است. او از جمله معدود دراماتیست‌های رنسانس است که در تراژدی و کمدی به موفقیت یکسان دست پیدا کرد. او در لندن به دنیا آمد. پدرش ابتدا یک آجرچین بود که بعدها به مال و منال دست پیدا کرد. املاک او اتفاقاً درست چسبیده به سالن تئاتر کرتن بود. میدلتون در کودکی پدر خود را از دست داد و مادرش دوباره ازدواج کرد اما ازدواج مادر مشکلات حقوقی زیادی برای خانواده دست و پا کرد. میدلتون، پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه، در سال ۱۶۹۸، در دانشگاه آکسفورد ثبت نام کرد. یک سال قبل، یعنی وقتی هفده ساله بود، نخستین نوشته اش به نام «خرد سلیمان» را به چاپ رسانده بود. دوران دانشجویی در آن زمان، با تئاتر گره خورده بود. دانشجویان برای تمرین سخنوری و بیان نظرات خود در چارچوبی بلیغ و فصیح به الگویی نیاز داشتند که تئاتر این الگو را برایشان فراهم می‌کرد. برخی حتی، با هنرپیشگی، چنین فصاحتی را در عمل تجربه می‌کردند. با این همه، میدلتون، آکسفورد را، بی آن که از آن مدرکی بگیرد ترک می‌کند. نوشته‌های فیلیپ هنزلاو، نشان می‌دهد، که پیش از ۱۶۰۲، میدلتون برای یک کمپانی تئاتر نمایشنامه می‌نوشته و همه وقت خود را در لندن، و با هنرپیشه‌ها می‌گذرانده است.

قسمت هایی از کتاب جادوگر

سباستین: سه سالی را که در جنگ سپری کردم، آسایش را برای همیشه از من ربوده است. فرناندو: صبور باشید، آقا. سباستین: طبق عهدی که در برابر خدا و همه ی فرشتگان بسته شد، این زن همسر من است، آقا(۱). فرناندو: باور من نیز چنین است، لیکن اکنون چاره چیست؟ می بینی که او از دست شده و کس دیگری او را تصاحب کرده است. سباستین: همین عذابم می دهد. فرناندو: امروز که نخستین روز بازگشت توست، شوربختانه روز نخست وصلت او نیز هست. عموی او، حاکم راونا، نظر مساعدی نسبت به داماد دارد، چرا که او خوش محضر و به غایت خوش خو ست. سباستین: بسان شیطانی که به جلد برّه ای درآمده. فرناندو: این وصلت در چنان طرفة العینی رخ داد که نمی توانم باور کنم بانو عاشق دلخسته اش باشد. گرچه شاید برای آبروی خود تن به این ازدواج داده، حال قصد دارد تا نقش همسری صادق و وظیفه شناس را بازی کند. سباستین: بسیار کارها دارم که باید به سرمنزل برسند؛ چیزی مپرس چون سودی در بر ندارد جز آن که وظیفه ات را فروگذاری. این که چه در سر می پرورم سودی عاید احدی نمی کند، نه از آن روی که این راز من است. دیگر یارای ماندن ندارم، می روم. ولوله ای چنان غریب در من افتاده است و تا آن دم که مرگ مرا درنرباید و بر خاکم نیفکند، این هفت سال را چشم بر هم نخواهم نهاد؛ این کم ترین رنجی ست که بر جان خواهم کشید، آقا. سباستین خارج می شود. فرناندو: این آرزو بدان حد خطرناک است که نمی توان نادیده اش انگاشت. چونان زخمی ست که کارش از درمان گذشته است؛ پلیدی های عشق جان آدمی را عمیقا می خراشند. کسی را یارای قضاوت آن نیست، الّا شوربختی که از رنج آگاه است، کسی که رنج های جانکاه بر خاک سیاهش نشانده است. برای آنانی که در ساحل امن و سلامت اند و در عشق لذت می جویند دردهایی هست که توان تحمل شان را ندارند. نه، نه آن اندازه که به اندیشه می آید. به راستی به حالش افسوس می خورم. او با ماخولیای عشقش در چنین هنگامه ی ضیافتی خون دل می نوشد. صداها خاموش می شوند. گویی ضیافت عروسی آغاز گشته است. آیا قیل و قال سرمستان صحنه اش هنوز فرانرسیده؟ در چنین سرخوشی ای هم چنان نسیان است که حکم می راند، و شکم بارگی ست که فرمان می دهد؛ و پس این وصلتی ست که در پیاله های لبالب پر و شکم های در حال ترکیدن تقدیس می شود. گاسپرو و خدمتکار وارد می شوند. گاسپرو: بانو کجاست، پسرجان؟ خدمتکار: چندان دور نیست. گاسپرو: به تو می گویم کجاست؟ برو و او را به این جا بیاور! [خدمتکار خارج می شود.] [کناره گویی] او را دست به سرش خواهم کرد. [رو به فرناندو] دوک اکنون برخاسته است، عالی جناب. فرناندو: از شنیدنش خشنودم. انگار که کم نوشیده است، گرچه فکر می کنم هرچه کم تر بنوشد برایش بهتر ا ست.

اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب جادوگر" ثبت می‌کند