از پله ها پایین دویدم و به خیابان رفتم کفشهایم را نصفه و نیمه به پا کرده بودم یکی از کفشها زمین افتاد دیوانه وار پایم را به عقب فرو بردم و به دویدن ادامه دادم. تنها چیزی که جلوی چشمم بود مغز عروسکها با لبه هایی تیره بود.
اگه به داستانهای کوتاه وادبیات ژاپن علاقه داری پیشنهاد خوبیه
کوتاه اما نفس گیر. خیلی دوستش دارم