در بخشی از کتاب می خوانیم:
" «آقاجان» پارو را به تنه درخت به زد و کپهای برف از درخت پایین ریخت. «آغاباجی» با لهجه ترکیاش داد زد: برفهای جلوی در یخ بسته، بهتره نمک بپاشیم. «توران»، خواهر آغاباجی از خیاطخانه لباسهای مادر را آورده بود. مادر با موهای بیگودی کرده از سرسرا گذشت و مرا صدا کرد. مادر تأکید داشت که زودتر آماده شوم تا وقتی خانواده سرهنگ «کوچاریان» میرسند مرتب به نظر بیایم. سرهنگ کوچاریان دو پسر به نامهای «آرمینه» و «اودت» دارد و مادر دوست دارد من «لنا» در چشمان آنها زیبا به نظر برسم و... . "
آلما را عید به عید با شوهر عصا قورت داده اش می دیدم. از کنار زیرزمین، آرام مثل سایه می خزید و می رفت داخل اتاق. مادرم مزون لباس را رها کرد. عضو سازمان زنان شده بود، داوطلبانه. در کارهای خیر شرکت می کرد. به مسایل سیاسی و فرهنگی و اقتصادی علاقه مند شده بود.
داستان خیلى زیبایى بود.، اما معرفى کتاب اصلن اینى که نوشتید نیست، آرمینه و اودت دو شخصیت زن توى داستانن اما قسمتهایى که از کتاب گذاشتید دقیقا همینه. از خوندن داستان خاصش لذت بردم
خیلی زیباست و خاص ❤