سیزده جسد، یازده زن مورد تجاوز قرار گرفته، هفت جسد مثله شده، تعداد زیادی افراد ربوده شده و دو خواهر که طوری به میله ی شوفاژ بسته شده بودند که اگر آن ها را به موقع پیدا نمی کردند، در اثر گرسنگی، مرگ فجیعی در انتظارشان بود. من تا اینجا در مجموع از کارم بسیار راضی بودم، درواقع اگر امروز ساعت ۱۵ : ۳۲ سر راهم از دیدن یک قربانی بی دفاع در شبکه ی فاضلاب دچار آشفتگی نمی شدم، یک جنایت دیگر را به جنایت های آن زن اضافه کرده بودم. در ابتدا صدای زنگ تلفن را نادیده گرفتم؛ من معمولا سر کار که هستم، گوشی ام را خاموش می کنم؛ اما امروز دوشنبه است و دوشنبه ها نوبت من است که دختر ده ساله مان را از مدرسه به خانه ببرم، حتی اگر هم همسرم روی زمین باشد؛ زیرا او خلبان مسیرهای دور است و خیلی کم پیش می آید که در خانه باشد.
هرچند که من شماره ی روی نمایشگر را نمی شناختم، اما ساعت و زمان تماس تقریبا درست بود. در این ساعت می بایست تمرین شنای بولا تمام شده باشد و احتمالا او با گوشی یکی از دوستانش به من زنگ میزد. بنابراین تصمیم گرفتم که نگذارم تلفن روی پیغام گیر برود و این خطر را به جان خریدم که به محض برداشتن گوشی به مرکز تلفن شرکت های مختلف تبلیغاتی وصل شوم که با چرب زبانی و بدون در نظر گرفتن اینکه از ماه ها پیش حساب بانکی من خالی و موجودی آن زیر صفر است، قصد مجاب کردنم برای بستن قرارداد بیمه ی تکمیلی، دندانپزشکی یا اشتراک کانال های تلویزیونی داشته باشند. به این ترتیب، از سر کلافگی بشکنی زدم و فصل هیجان انگیز کتابم را که در حال نوشتن بودم، در میان جمله ذخیره کردم و گوشی در حال زنگ زدن را از روی میز کارم برداشتم. کوتاه کنم، دلیل توقفم در ترافیک ابتدای خیابان درخواست پنج یورو از دخترم بود. یولا سرش را تکان داد و گفت: «من به تو پول نمیدم.» بعد هم از پنجره ی سمت خودش به مسیر تراموا که در موازات ما به اتوبان شهری امتداد پیدا می کرد، خیره شد. وسط ماه آگوست بود و خورشید در نهایت گرما می تابید. من احساس می کردم که در دیگ زودپز نشسته ام نه در فولکس واگن قدیمی که به آن لاک پشت می گفتم.
او طوری نگاهم می کرد که گویی من او را مجبور کرده بودم که موهای تیره ی فرفری اش را کوتاه کند، یعنی تنها چیزی که در کل ظاهرش به آن افتخار می کرده غیر از آن او از بقیه اعضای بدنش مثل بینی بدفرم، لب های باریک، گردن بلند، پای نافرمش از این جهت که به نظر خودش ناخن انگشت های کوچک پایش خیلی کوچک بود و لک کبدی خیلی کم رنگ روی گونه اش ناراضی بود، به خصوص لک روی گونه اش آن قدر اذیتش می کرد که در این اواخر آن را با چسب زخم می پوشاند. یولا غرولند می کرد و ناله داشت که این عادلانه نیست.
دومین کتابی بود که از این نویسنده خوندم و الان میتونم بگم که قلمش رو دوست ندارم :). اولین کتابم کلکسیونر چشم بود . سبک جنایی نویسیش اصلا به دلم نمیشینه. موضوعش جدید بود ولی منطقی نبود که فقط به خاطر یه پیشگویی، این همه اوضاع رو بهم بریزن :). هری پاتر هم بر اساس پیشگویی شروع شده بود ولی خب اون یه داستان تخیلی فانتزیه و هر اتفاقی بیوفته میگی خب تخیلیه داستان دیگههههه. ولی این کتاب رو نپسندیدم و خدا رو شاکرم که نسخه الکترونیکی خریدم و این مبلغ هنگفت رو ندادم بابتش.
چرا انقدر اسما غلط داره؟اون جولا نیشت یولاس.جاشوا نه جوشوا ...اونم ماکسه نه مکس.. مشکل از کتابه یا معرفی غلط شما؟
دورنمای کتاب زیباست ولی جزئیات به شدت کلیشه ای و خسته کننده است طوری که صفحات بعدی کتاب کاملا قابل پیش بینی هست
فوقققق العاده است. قلم نویسنده هیجان انگیز و جذاب است