در صحرا شخصی را دیدم که می آمد.پیشش رفتم و سلام کردم،به لطفی هر چه تمامتر جواب فرمود.چون در آن شخص نگریستم، محاسن و رنگ موی وی سرخ بود،پنداشتم که جوان است.گفتم :ای جوان از کجا می آیی؟
گفت:ای فرزند!این خطاب به خطاست. من اولین فرزند آفرینشم،تو مرا جوان همی خوانی؟
گفتم:از چه سبب محاسنت سپید نگشته هست؟
گفت:محاسن من سپید هست و من پیری نورانی ام،ولی آن کسی که تو را در دام اسیر گردانید و این بندهای مختلف بر تو نهاد و این موکلان را بر تو گماشت،مرا در چاه سیاه انداخت و این رنگ من که سرخ می بینی از آن است؛اگر نه من سپیدم و نورانی و هر سپیدی که نور به او تعلق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ نماید،چون شفق اول شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب به او تعلق دارد؛یک طرفش با جانب نور است که سپید است و یک طرفش با جانب چپ که سیاه است.پس سرخ می نماید و جرم ماه وقت بدر وقت طلوع که اگرچه نور او عاریتی هست اما هم به نور موصوف هست و یک جانب او با روز هست و یک جانبش با شب،سرخ نماید و چراغ همین صفت دارد،زیرش سپید باشد و بالا بر دود سیاه،میان آتش و دود سرخ نماید و این را نظیر و مشابه بسیار هست.
پس گفتم:ای پیر!از کجا می آیی؟
گفت:از پس کوه قاف که مقام من آنجا هست و آشیان تو نیز آن جایگاه بود اما تو فراموش کرده ای.
گفتم:در این جایگاه چه می کردی؟
گفت:من سیاحم.پیوسته گرد جان گردم و عجایب ها بینم.
گفتم:از عجایب ها چند در جهان دیدی؟
گفت:هفت چیز.اول کوه قاف هست که ولایت ماست،دوم گوهر شب فروز،سوم درخت طوبی،چهارم دوازده کارگاه،پنجم زره دادی،ششم تیغ بلارک،هفتم چشمه زندگانی.
...
گفتم:ای پیر!این چشمه زندگانی کجاست؟
گفت:در ظلمات.اگر آن می طلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی.
گفتم:راه از کدام جانب هست؟
گفت: از هر طرف که روی،اگر راه روی،راه بری.
گفتم: نشان ظلمات چیست؟
گفت:سیاهی و تو خود در ظلماتی,اما تو نمی دانی,آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند,بداند پیش از ان هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده.پس اولین قدم راه روان این هست و از اینجا ممکن بود ترقی کند،اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود.مدعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل ان چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند،پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از اسمان بر سرچشمه زندگانی اگر راه برد و بر آن چشمه غسل برآرد از زخم تیغ ایمن گشت.هر که معنی حقیقت یافت بدان چشمه رسد.چون از چشمه برآمد استعداد یافت،چون روغن به لسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره ای از ان روغن بر کف چکانی از پشت دست به در آید.اگر خضر شوی از کوه قاف آسان توانی گذشتن.