عاشقت شدم، عاشق. آن هم چه عشقی! زیر همان بوته عظیم یاس که ریشه اش از زیر پایه آلاچیق پا گرفته و حال تمام دیوار آجری عمارت را در آغوش می فشارد و بوی خوشش همه را مست می کند. عاشق چشمانت شدم، چه عشقی! از همان عشق های آتشین کتاب قصه ها که خوانده بودم؛ اما باور نکرده بودم. عجب درد بی درمانی است این عشق. عشق همان بوته گل یاس است که از چشمم وارد شد، در مغزم ریشه کرد، در قلبم به گل نشست و تمام وجودم را در بر گرفت. انگار راه فراری هم ندارم. بوی گلش آن قدر خوش است که معتادم کرده است و ریشه اش بس عمیق که پایبندم.