روبه روی هتل عباسی مجموعه ای از مغازه های وسایل نقاشی و کتاب فروشی بود. با عجله به آن سمت خیابان رفت و بعد از چرخیدن در دو مغازه، آبرنگ دوازده تایی مرغوبی خرید. کار می کرد که بهترین ها را برای دخترکش بخرد. این چیزها هیچ قابلی برای آن فرشتهٔ کوچک نداشت. آبرنگ را درون کیفش چپاند و به سمت هتل رفت. الان بود که آقای حسنی سرو کله اش پیدا شود. زیادی مقرراتی و وقت شناس بود. در لابی هتل نشست و سفارش قهوه داد. هیچ چیز اندازهٔ قهوهٔ شیرین با کلی خامه مزه نمی داد. این هم از معدود عادت هایی بود که از نوزده سالگی اش مانده بود. کتاب کوچک مجموعه داستان های ملل را درآورد و مشغول شد. گارسون قهوه را جلویش گذاشت و او تشکر کرد. جرعه ای از قهوه اش را مزمزه کرد. چقدر مزه می داد.
کتاب خیلی قشنگیه