بعد خود را می بیند که به سمت پنجره می رود، همانجا می ایستد و به بیرون نگاه می کند وحالا نورکمی در بیرون است.همان طور که آنجا جلوی پنجره ایستاده، فکر می کند شاید این موقع از سال فقط همین قدر می شود نورداشت. آنقدر نور هست که می توانی آسمان را به رنگ خاکستری وسیاه، وکوهستان خاکستری وسیاه را هم در طرف دیگرآب دره ببینی.حالا می توانی آب دره را هم ببینی. اما فکر می کند اون پایین جادۀ بزرگ، چه چیزی می درخشد؟ چه کسی آنجا ایستاده؟ آدمهایی که آنجا قدم می زنندکی هستند؟ این خود زیگنی نیست که آنجا ایستاده و ترسیده و وحشت زده است؟روی هم رفته انگار محو وناپدید شده.راستی اینطوری شده؟ زیگنی فکرمی کند اون کیست؟ زیگنی فکرمی کند...
نمایشنامه های انتخاب شده در این مطلب، بهترین ها برای ورود به این دنیا هستند
در اوایل قرن بیستم و در اغلب کشورهای اروپایی، تمایزی میان نمایش های ساده و خیابانی با آثار جدی تر به وجود آمد.
انسان وقتی سوگوار میشه زمان یه مفهوم دیگه ای براش پیدا میکنه. زمان میگذره اما آیا واقعا گذشته؟ حس میکنی مدام صحنهها تکرار میشه. خاطرات. بودن ها. لحظات عادی. انگار توی همون زمان برای همیشه ثبت شده. میشه بهش رجوع کرد. میشه بهش چنگ زد. اون لحظه وجود داشته. این کتاب تجربه از دست دادن و سوگواری و اینکه واقعا زمان چطوری برای فرد میگذره رو نشون میده. کتاب خاصی هست. همه خوان نیست.
کتاب خوبی بود، سبک نگارش خاصی دارد که با کمی حوصله متوجه قلم نویسنده میشویم. " داستانی در باره عشق، دلبستگی، فقدان"
من زیاد ارتباط نگرفتم با کتاب ، بنظرم ترجمه خوبی هم نداشت
چون سبک اش سیال ذهنه منم باهاش ارتباط نگرفتم👍🏻
الکی بهش نوبل دادن، حق موراکامی بود