با وجود این، دوران لینه ای من شروع خوبی برای ورود به یک حرفه علمی بود. به قول چینی ها نخستین گام به سوی خرد این است که نام چیزها را درست یاد بگیریم. بعد با تکامل آشنا شدم. بی هیچ گزافه گویی ناگهان جهان را یکسره متفاوت دیدم. من این تحول را وام دار مرشدم رالف چرماک هستم؛ استادیار جدی جوانی که با درجه دکترا در رشته حشره شناسی از دانشگاه کورنل به تازگی وارد منطقه شده بود و سیگارش خاموش نمی شد. او پس از این که خوب به پرچانگی من درباره هدف بزرگم یعنی رده بندی همه مورچه های آلاباما گوش داد نسخه ای از چاپ سال ۱۹۴۲ کتاب رده بندی و اصل انواع ارنست مایر را به دستم داد و گفت: اگر می خواهی زیست شناس واقعی بشوی این را بخوان. این کتاب نازک با جلد ساده آبی رنگش یکی از کارهای مربوط به « نظریه تلفیقی جدید » بود که نظریه تکامل داروینی قرن نوزدهمی را با ژنتیک مدرن یک کاسه می کرد. کتاب به تاریخ طبیعی ساختاری نظری می بخشید و بدین ترتیب ابتکار لینه ای را به میزان زیادی گسترش می داد.
افسون شده بودم. نمی توانستم دمی از اندیشیدن درباره پیامدهای نظریهتکامل بر رده بندی و بر بخش های دیگر زیست شناسی، فلسفه، و تقریبا هر چیز دیگری، بازایستم. الگوی فکری ایستای من به فرایندی پویا تبدیل شد. رشته افکارم، افکار خام یک زیست شناس مدرن، در امتداد زنجیره ای از رویدادهای علّی، از جهش هایی که موجب دگرگونی ژن ها می شوند تا تکاملی که به تکثیر گونه ها می انجامد، تا گونه هایی که با تجمیع خود گیاهان و جانوران را تشکیل می دهند، به پویش در آمد. مقیاس ها پیوسته تغییر می کردند و گسترده تر می شدند. دیدم با پس و پیش کردن زمان و مکان، می توانم از ذرات میکروسکوپی درون یاخته ها شروع کنم و کلاف زیست شناسی را تا جنگل های دامنه های کوهستان ها مرحله به مرحله بپیمایم. هیجان تازه ای سراسر وجودم را فرا گرفت. جانوران و گیاهانی که چنان عزیزشان می داشتم در کسوت بازیگران یک نمایش باشکوه بار دیگر یک به یک به صحنه می آمدند. تاریخ طبیعی در قالب یک علم راستین اعتبار می یافت.
اینشتاین، معمار یک پارچه سازی بزرگ در فیزیک، از بیخ و بن ایونی بود. شاید بزرگ ترین نقطه قوت او همین دیدگاهش بود. او در نامه ای به دوستش مارسل گراسمن می نویسد: « وقتی می فهمیم مجموعه ای از پدیده ها که با مشاهده مستقیم کاملا جدا به نظر می رسند در واقع پدیده واحدی هستند حس عجیبی پیدا می کنیم. » اشاره او به این بود که توانسته بود فیزیک میکروسکوپی مویینه ها را با موفقیت با فیزیک گرانشی ماکروسکوپی جهان روا همسو کند. بعدها اینشتاین کوشید هرچیزی را از رهگذر یک سامانه واحد به هرچیز دیگری پیوند بزند: فضا را به زمان و حرکت، و گرانش را به الکترومغناطیس و کیهان شناسی. او به جام مقدس نزدیک شد ولی هرگز به آن دست نیافت.
ادوارد ویلسون به حق بزرگترین دانشمند کلاسیک دوران معاصر بود. آخرین نسل از اندیشمندانی که علم را همچون چراغی برای روشنایی میدیدند نه برای خدمت به شر و یا شهرت.