مائده مشغول مرتب کردن وسایل روی میز بود. چندمین بار قرص و شربت ها را جابه جا کرد و جای آ، ها را دستمال کشید. سعی داشت آرام باشد. با این وجود، پلک زدن های سریع و پی در پی نشان می داد که درونش غوغاست. با صدایی که از عصبانیت می لرزید، گفت: چرا به من نگفتی که قرار است به اینجا بیایید و...