اگر مثل روزهای عادی بود، آقا کریم در این فرصت دستی به میزها و صندلیها میکشید و گردوخاک را تمیز میکرد. ولی امروز اصلا نه حوصله داشت و نه هوش و حواسش سر جا بود. چای که دم کشید، یک استکان تمیز برداشت و سرگل چای را برای خودش ریخت و در حالی که از پنجره به تردد حمالها و دست فروشها که کمکم در خیابان خیام پیدایشان میشد خیره شده بود، نعلبکی را روی پنجه دست چپش نگاه داشت. بدون اینکه چشم از خیابان بردارد به اندازه یک عدس شیره تریاک از جیب جلیقه اش درآورد و داخل نعلبکی انداخت و نصف چای داخل استکان را رویش خالی کرد بعد از چند لحظه با انگشت اشاره دست راست، با مهارت زیاد و بدون اینکه نگاهش را از خیابان ببرد، شیره را داخل نعلبکی چرخاند تا حل شد. یک حبه قند داخل دهان گذاشت و معجون داخل نعلبکی را هورت کشید.
(برگرفته از متن ناشر)
حقه باز اصلا غیر واقعی و خیالی نیست چون شخصیت خود نویسنده است که به قلم واقعیت نوشته شد
کتابی بسیار جذاب که افسانه آرسنلوپن ایران را در بستر رویدادهای دهه ۳۰، به زیبایی روایت میکند
حقه باز اصلا غیر واقعی و خیالی نیست چون شخصیت خود نویسنده است که به قلم واقعیت نوشته شد