استخوان بزرگ و پرمغزی نیز نصیب روسلان شد؛ چنان خوش ظاهر و وسوسه انگیز که دلش می خواست آن را بی درنگ به گوشه ای ببرد و زیر کاه کفپوش لانه پنهان کند و بعد سر فرصت، در تاریکی و تنهایی، حسابی به نیش بکشد. اما خجالت کشید آن را پیش روی صاحب از کاسه بیرون بیاورد. پس برای محکم کاری فقط گوشت های دورتادور آن را کند و خورد، زیرا به تجربه آموخته بود که در مراجعت ممکن است دیگر اثری از استخوان بر جای نمانده باشد. سپس تکه استخوانی را با بینی اش کنار زد، مایع آبگوشت را هورت کشید و، درحالی که می کوشید تمام خرده ریزها را جمع کند، مشغول بلعیدن پورهٔ گرم آن شد، تا آن که ناگهان صاحب تکانی خورد و بی صبرانه پرسید: «حاضری؟»
روایت داستان از زبان یک سگ هست که در اردوگاه کار اجباری است و بسیار تاثیرگذار. احمق کسی است که بخواهد همه مثل او زندگی کنند. چنین ملتی هم ملت احمقی است. هرگز روی خوشبختی را نخواهد دید، ولو اینکه از بام تا شام خوشبختی اش را توی بوق و کرنا کند