کتابی خنده دار و نفس گیر. سرعت سریع داستان و کنش بدون وقفه. . . خوانندگان را از صفحه اول مسحور می کند
داستانی خنده دار . . با پیچ و تابهای غیر منتظره پلات .
شاید تعجب کنید: ایبی! چرا به خاطر این موضوع، این قدر ناراحتی؟ نکند انتظار داشتی در این مسابقه برنده شوی؟ جواب من: بله! من توقع داشتم برنده شوم؛ من همیشه این مسابقه را می برم. کلاس سوم، مسابقه ی هجی کردن را بردم؛ کلاس چهارم، مسابقه ی هجی کردن را بردم؛ اما کلاس پنجم چه اتفاقی افتاد؟ من برنده شدم؟ نه خیر، نشدم! کلاس پنجم، یعنی امروز، من مسابقه را باختم. جونا می پرسد: « دوم شدی؟ » بعد، یک شیشه سس کچاپ از یخچال بیرون می آورد، روبه روی من می نشیند و یک عالمه سس روی چیپس می ریزد. « نه! » « سوم شدی؟ » « نه! » ابروهایش را بالا می برد؛ « چهارم؟ » لبم را گاز می گیرم!
اشک هایم که سرازیر شد، از من خواستند به دستشویی بروم و صورتم را پاک کنم. وقتی از کلاس بیرون می رفتم، پنی زیر لب گفت: « بچه ننه! » چندتا از بچه ها خندیدند؛ اما رابین و فرانکی نه. شنیدم که رابین پرسید می تواند همراه من بیاید یا نه؛ اما خانم معلم به او اجازه نداد. بعد از ۱۰ دقیقه که توی دستشویی گریه کردم، اشک هایم را پاک کردم و به کلاس برگشتم. سعی کردم به هیچ کس نگاه نکنم. حالا کنار جونا، توی آشپزخانه نشسته ام و از یادآوری آن لحظه ها، به خودم می لرزم. سرم را می گذارم روی میز و ناله می کنم. جونا می گوید: « از همه، از این کلمه های سخت پرسیدن؟ » « مثلا از فرانکی کلمه ی ناهموار رو پرسید. بااینکه سخته، ولی من می تونم هجیش کنم. می دونم که توی هجی کردن، بهترینم. » جونا پشت چشمی نازک می کند و می گوید: « خب حالا! از خود راضی. »
وقتی من را می بیند، با خوش حالی به طرفم می دود و پوزه اش را به پاهایم می مالد و با چشم های تیله ای اش، به من خیره می شود. گوش هایش را نوازش می کنم و می گویم: « سلام عزیزم! بااینکه من گند زده م، ولی هنوز دوستم داری، نه؟ » به جای اینکه جوابی بدهد، صورتم را لیس می زند. احتمالا این یعنی که دوستم دارد. بله، شازده هنوز دوستم دارد. من هم دوستش دارم. مهربان و بامزّه است؛ و خیلی هم باهوش. مطمئنم هفته ی پیش ژاکتم را تا کرد و گذاشت توی کمدم! حالا شاید هم کار مامانم بوده، اما به هرحال! تازه چند هفته است که شازده با ما زندگی می کند. تا الان یاد گرفته بنشیند، بایستد و وقتی صدایش می کنیم، پیشمان بیاید. بعد هم اینکه یاد گرفته بیرون از خانه دستشویی بکند. من خودم تربیتش کردم! البته مامانم تربیتش کرد، اما من هم خیلی کمکش کردم.
داستان ها نقشی مهم و حیاتی در رشد و پیشرفت کودکان دارند. کتاب هایی که می خوانند و شخصیت هایی که از طریق ادبیات با آن ها آشنا می شوند، می توانند به دوستانشان تبدیل شوند.
چه اتفاقی می افتد وقتی دو ژانر علمی تخیلی و فانتزی، و انتظارات متفاوتی که از آن ها داریم، در تار و پود یکدیگر تنیده شوند؟
زمانی در تاریخ بشر، تمامی آثار ادبی به نوعی فانتزی به حساب می آمدند. اما چه زمانی روایت داستان های فانتزی از ترس از ناشناخته ها فاصله گرفت و به عاملی تأثیرگذار برای بهبود زندگی انسان تبدیل شد؟
ایده اولیه داستان خوب بود;ولی جملات و روایتها به زبانی کاملا بچگانه نوشته شدن.اگر یکم بیشتر روش کار میشد،کتاب خیلی خوبی برای گروه سنی جوان بود.ولی این فقط به درد کودک میخوره
اگر داستانها طور دیگری بود و پایان دیگری داشت چه اتفاقی میافتاد؟ تا به حال فکر کرده اید که داستانهای کلاسیکی که در دوران کودکیمان خوانده ایم با پایانی دیگر چقدر متفاوت میشود؟ از خلاقیت نویسنده خوشم آمد اما هنوز هم پایان واقعی و اصلی داستانها را(بجز پری دریایی کوچک) که پختهتر هستند را بیشتر دوست دارم.
تو اینم خوندییی؟😳😳😳😳 واقعا دیگه داری ترسناک میشیاا.چجوری سلایقت انقد گستردست؟!😂
عالیه کتاب 👏
من همین جلد و جلد 6 این مجموعه را دارم، داستان هر دوتاش عالیه، پیشنهاد میکنم حتما این کتابو بخرید، البته داستان همهی مجموعه هاش عالیه، از خریدش پشیمون نمیشید، هیچوقت❤️❤️
عالیههههه حتما بخرید پشیمون نمیشید
عالیه❤️ من از این کتاب ندارم اما شنیدم که عالیه من ازینا میخوام اما پولم ۲۰ توما ن دارم برای کتاب داستان
باز گوشی دادین دست بچه؟ نکنین دیگه اینکارو