راستش را بخواهید اگر آرایشگرم را عوض نمی کردم هیچ یک از این اتفاقات نمی افتاد. اگر قیافه ی این رو به آن رو شده ی استیسی پس از تعطیلاتش این طور تحت تاثیرم قرار نداده بود، زندگیم در آرامش می گذشت، به ظاهر خوشبخت. استیسی از این رو به آن رو شده بود! از قیافه ی زن بورژوای میانه سال که چهار تا بچه شکسته اش کرده بود، با این کوپ و موهای کوتاه تبدیل شده بود به یک زن موبور زیبای ورزشکار و فعال. اولش فکر کردم که موهایش را کوتاه کرده تا متوجه جراحی پلاستیکش نشویم کاری که همه ی دوستانم می کنند تا پوست صورتشان را بکشند اما وقتی دیدم که صورتش هیچ جراحی نشده، به این نتیجه رسیدم که آرایشگر مطلوب را پیدا کرده است. ناب ناب عزیز من! آرایشگاه آتولیه کاپیلر کوچه ویکتور هوگو. آره قبلا هم تعریفش رو شنیده بودم اما می دونی که. آرایشگر ها هم مثل شوهرهامون هستن سال ها گمان می کنیم که بهترین های دنیا هستن. جلوی خودم را گرفتم و درباره ی اسم پیش پاافتاده ی آرایشگاه اظهارنظری نکردم، اما به خاطر سپردم که حتما باید بگویم از طرف او آمده ام و داوید را بخواهم «نابغه س عزیز من، یک نابغه ی واقعی».
یکی از ویژگی هایه کارهای اشمیت این هست که اغلب داستانهاش رو با یک پایان بندی غافلگیرکننده و غیرمنتظره به اتمام میرسونه.همین ویژگی هست که کارهای این نویسندهی فرانسوی رو تا صفحهی آخر و تا آخرین جمله خواندنی میکنه.این کتاب شامل چهار داستان کوتاه با عناوین زیر هست اسباب خوشبختی-بازگشت-دستکش-بانوی گل به دست
فوق العاده هست، داستانها به ظاهر ساده هستند ولی لایههای عمیقیتر به تدریج خود را نشان میدهند. کلا اشمیت در روایت داستانهای کوتاه به طعم و مزه فلسفی خیلی موفق است.